زندگی خیلی کوچکتر از قطره آبی که ما تصورش میکنیم فقط کافی توی این قطره وسعت دیدمون رو بزرگ کنیم.............................................
.........................................تا به دریا برسیم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
1- آنهايي كه وقتي هستند ، هستند و وقتي كه نيستند هم نيستند.
حضور عمده اين آدمها مبتني بر فيزيك شان است. تنها با لمس ابعادجسماني آنهاست كه قابل فهم ميشوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
2 - آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي كه نيستند هم نيستند
مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويت شان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند ، مرده و زندهشان يكي است
3 - آنهايي كه وقتي هستند ، هستند و وقتي كه نيستند هم هستند
آدمهاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را ميگذارند كساني كه همواره در خاطر ما ميمانند ، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم
4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند و وقتي كه نيستند، هستند
شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم ودرست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
نوشته شده توسط مینا در شنبه دوم مرداد 1389 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سالها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
آذر۶۹
"قیصر"
نوشته شده توسط مینا در شنبه دوم مرداد 1389 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

main index
my friends
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY